پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠
عرفي كردن ذهن زيبا
سینا محمد
فيلم «ذهن زيبا»، برندهي جايزهي اسكار به كارگرداني رانهاوارد از آثار بحثانگيزي است كه در سال ٢٠٠٢ به نمايش درآمد و توجه فراواني را جلب كرد. نويسنده فيلم نامه اكيوا گلدزمن است و فيلمنامه را بر اساس كتابي از سيلويا ناسار نوشته و مديريت فيلمبرداري را راجر ديكينز عهدهدار بوده است. بازيگران مشهوري چون راسل كرو و نيز ادهريس، جنيفر كانلي و ديگران در آن بازي كردهاند. موسيقي فيلم را جيمز هوانر ساخته و فيلم از همان زمان اولين نمايش عمومي، بحث و نقد بسياري برانگيخت.
فيلم ذهن زيبا (A Beautiful mind) از زواياي گوناگون سبب گفتوگو شده است. درست در آستان جشنواره اسكار، لابي يهود نيويورك، تبليغات فراواني عليه اين فيلم به راه انداخت؛ زيرا «نش» دانشمند و نابغهاي كه فيلم درباره اوست، از نظر آنها يك ضد صهيونيست است و تبليغات ضد يهود ميكرده است. با اين همه اين جوسازي سبب نشد كه فيلم از جايزه طلايي محروم شود. البته «نش» ضديهود بودن خود را منكر شد و همه چيز را مربوط به يك مسئله سپري شده دانست.
داستان «ذهن زيبا» درباره جان نش، رياضيدان و نابغه شگفتانگيزي است كه از همان دوران دانشجويي، استعداد عجيبي از خود نشان داد. او در دوران تحصيل در دانشگاه «پرنيسترن» تحقيقات دامنهداري را شروع كرد كه باعث شد افقهاي تازهاي را در رياضيات بگشايد. طرح زمينهكاري او در همان دهه چهل از قرن بيستم، سروصداي فراواني به راه انداخت و نگرش نويي را پيريزي كرد. در اوج شكوفايي استعداد، نش دچار حالات روحي غريبي گشت كه پزشكان آن را يك «اسكيزوفرنيِ» درمانناپذير تشخيص دادند. نش سي سال گرفتار اين حالات روحي بود. او صداهايي ميشنيد و پيامهايي دريافت ميكرد. موضوع ضدصهيونيستي بودن او هم مربوط به همين وضعيت روحي ميشد.
آيا واقعاً اتفاقات ماورايي خاصي، حالت اين نابغه را دگرگون ميكرد و ديگران به خاطر فقدان ارتباط با اين وضعيت دروني، آن را به حساب بيماري مينهادند؟!
هرگز دقيقاً كسي پينبرد راز بيماري «نش» چه بود؛ ولي امروز سينماي امريكا ميكوشد تا با فيلم «ذهن زيبا» براي هميشه تثبيت كند كه همه چيز مربوط به يك اسكيزوفرني حاد بوده و آن دنياي ذهني هولانگيز، هرگز نشانهاي از واقعيات باطني نبوده و نميتواند از منظر عالم ديگر مورد تأمل و بررسي قرار گيرد.
انديشه دنياگراي غربي، ترجيح ميدهد به جاي ريشهيابي بحرانهاي روحي و نگرش ماوراءالطبيعي، به محدوده تجربي دانش روانشناسي و عقل مدرن بسنده كند. براي همين مضمون اصلي فيلم «ذهن زيبا» و بحران روحي «نش» به چيزي نسبت داده شده كه عموما آن را مرز لرزان جنون و نبوغ ميناميم. در اين نگاه نبوغ يك شكل عالي تشكل قدرت مغز است و اختلال در اين تشكل عالي سبب جنون ميشود. در نتيجه هم نبوغ و هم جنون در اين ديدگاه عللي صرفا مادي و رواني و مغزي دارند و در پس پشت آنان مشيت متعالي وجود ندارد. هر آدم نابغهاي در معرض جنون است؛ زيرا نيروي شگفت مغزي و ذهنياش سبب ميشود براي دريافتهاي غيرعادي آمادگي و زمينه داشته باشد و دنيا و واقعهها را به نحو ديگري ببيند و زماني كه نتواند اين نيرو را مهار كند، فعاليت بيش از حد، سبب اختلال در فهم ميشود. از نظر موقعيت اجتماعي هم دانشمندان ممتاز و صاحبان مغزهاي شگفت، در معرض تنهايي هستند. نيروي فوقالعاده آنان نقش آواي قناري را دارد كه سرنوشت او را به قفس منجر ميكند. جهان و مردم را براي آنان تبديل به زندان ميكند؛ آنان از محيط و انسانها و اطرافيان خود جدا ميشوند؛ از زندگي معمولي باز ميمانند و اين تنهايي سبب نابودي وهرز رفتن آنها ميشود.
سازندگان فيلم «ذهن زيبا» همين تحليل را دربارهي جاننش و زندگي او به كار بستهاند. او دچار تنهايي حادّي ميشود و اين تنهايي او را دچار ديوانگي و اسكيزوفرني ميكند. ارتباط او با جهان يكسره ميگسلد و او به ورطه اوهام در ميغلتد. از ياد نبايد بُرد كه روانشناسي غرب، تجربه عرفاني عارفان و گشودنِ چشم ديگر و لطافت روح و تماس با عالم معنا را نيز همين گونه تفسير ميكند. از نظر آنان، عارفان، نوابغي هستند كه به بيماري اسكيزوفرني مبتلايند؛ چلهنشيني و تنهايي، آنها را دچار توهم وتصور ميكند؛ و هر يك بنا به شخصيت دروني خود، جهاني دروني خيالي براي خود ميسازند؛ در اين جهان، تصور شنودن آواها و ديدارها در آنها بيدار ميشود و...
اين تحليل پوزيتيويستي از تجربه قدسي، طي قرن هيجدهم تا بيستم بر تفكّر علمي غرب سلطه داشته است؛ اما تحولات علمي آغاز قرن بيستم، تزلزل قطعيت علوم تجربي پس از انيشتين و هايزنبرگ و رشد مدلهاي حدسي دگرگون شونده دربارهي علوم تجربي بشري و... سبب شد كه اين نگاه به معرفتهاي باطني تغيير كند. از آن پس، ذهن عارفان از تفسير يك وضعيت بيمارگونه به وضعيت يك پديده قابل تامل، تغيير جايگاه يافت. پس از چنين تغيير نگرشي بود كه فيلسوفِ نوكانتي مانند و .ت. استيس، ترجيح داد به جاي تكراراحكام پوزيسيويستي درباره تجربهي عرفاني، به پژوهش بيطرفانه دست زند ومحصول اين پژوهش، كتاب عرفان و فلسفه است كه به نحو تازهاي به تجربه ويژه عرفاني صحه ميگذارد. با اين همه تمايل انديشه غربي و عقلانيت مدرن، همچنان آن است كه پديدههاي خارقالعاده به يك دردسر نبوغ و بيماري احاله شود و تفسيري مادي و دنيايي از آن به عمل آيد.
از نظر ران هاوارد و اكيداگلدزمن، داستان «جان خوايز نش»، نابغه رياضي همه اين گونه قابل تفسير است. در واقع جنون نبوغ، سه دهه او را در بر گرفته تا پس از سي سال،او به نحو فهمناپذيري از بيمارياش رهايي يافته است. بديهي است در نگاه مدرن، رويدادهاي باطني روح و معجزههي ماورايي جايي ندارد. آنان نميتوانند پاسخ دهند كه كدام معجزه سبب ميشود يك «ديوانه» در سال ١٩٩٤ برنده جايزه نوبل معرفي شود.
فيلم ذهن زيبا ميكوشد به مخاطبان خود بگويد كه علت جنون جان نش، همان نبوغ اوست. او مدام بااعداد سروكله ميزند و همين نقطه قوّت او تبديل به عامل تباهي و جنونش ميگردد. او از همان جا صدمه ميبيند كه عشق و دلبستگي اوست. به قولي همانگونه كه عشقِ عاشق به معشوق، سبب ميشود كه عاشق به وسيله معشوق به تباهي كشيده شود وبه دام افتد و رهايياش ناممكن گردد، رياضيات و نبوغ، جان نش را نيز در مجلس سياه جنونآورش گرفتار ميكند.
ران هاوارد نگاهي را كه براي توضيح دگرگونيهاي روحي «نش» انتخاب كرده است، همان نگاه يك فرد گرفتار تصورات پارانويايي است. يعني اول او بيماري نش را مسجّل گرفته و سپس كوشيده است از زاويه ديدگاه او جهان را تصوير كند. البته رانها وارد در نشان دادن اين دنياي اسكيزوفرنيك چنان خامدست است كه به جاي آن كه ما را وارد يك دنياي پارانويايي و وحشتناك كند، در معرض يك فيلم با پايان خوش قرار ميدهد.
معلوم نيست كه چرا ران هاوارد از نزديك شدن به واقعياتي كه درباره «جان نش» وجود دارد، سرباز ميزند. در دوران بحران، «نش» مدعي ارتباط با موجودات ماوراءالطبيعي بود. او اصرار ميكرد كه موجودات فرازميني، پيامهايي به او ميدهند. او آرمان تأسيس يك حكومت عدل جهاني را در همان دوران جنون(!) بيان ميكرد. يك حكومت جهاني واحد را آينده ناگزير جهان ميناميد و آشكار است كه سيستم و نهادهاي درمان مدرن، «نش» فراگرفتند و او را در معرض درمان و روانپزشكي مدرن قرار دادند و كوشيدند اقناعش كنند كه همهي اينها توهّمات بيمارگونه و پارانويايي اوست. اما «نش» سه دهه از عمرش را گرفتار اين بحران بود. معلوم نيست چرا ران هاوارد حتي به اين مسايل نزديك نشده، آنها را يكسره به فراموشي ميسپرد. گويي سينماي امريكا به كمك علم مدرن آمده تا هرگونه ترديدي را دربارهي اسكيزوفرني جان خوريزنش از بين ببرد.
بديهي است كه ما قادر نيستيم دقيقا دريابيم آيا همهي بحران «نش» يك جنون بود يا واقعا او با عالمي ديگر ارتباط داشت. منطقي است كه لااقل اين پرسش و ترديد دوپهلو بودن در يك فيلم جدّي، بازتاب مييافت اما هاليوود، همواره نقش ليسه كشيدن بر ناهمواريهايي را داشته كه ذهن سادهي سرمايهداري و علم جديد، قادر به پذيرش فراز و نشيب جدارهي زندگي و جهان نيست. تبديل كردن واقعيت و حقيقت آن به تصوير ساده و فهمپذير هاليوودي، وظيفهي بخش بزرگي از آثار معتبر سينماي امريكا بوده است. در جريان اين آفرينش دنيايي ساختگي چه بسيار حقايق كه زيرپا نهاده شد و چه القائات بيبنيادي كه در سراسر دنيا گستراندند.
رانهاوارد، در ساختن «ذهن زيبا» بسيار تحت تأثير مايك نيكولز بوده است.گراجرئيت، اثر مشهور نيكولز، به نقل همهي روايت از منظر يك شخصيت ويژه ميپردازد. داستين هافمن بهخوبي توانسته است نگرش اين شخصيت خاص (يك نوع فارغالتحصيل) را به ما منتقل كند همين روش به وسيلهي آنتونيوني در اگرانديسمان با قوت و موفقيت بهكار گرفته شده و ما واقعا دچار تزلزل در درك واقعيت ميشويم. از نگاه قهرمان عكاس فيلم آنتونيوني، مرز خيال و عالم واقع شكسته ميشود و او ديگر نميداند چه چيز واقعيت و چه چيز محصول خيال او است. تمهيدات آنتونيوني و مايك نيكولز كاملاً موفق بوده است. ران هاوارد هم كوشيده با گزينش نقطه ديد «نش» به عنوان الگوي روايت، ما را وارد جهان خصوصي اين شخصيت كند؛ اما معضل اساسي فيلم آن است كه هاوارد از ترسيم جذاب و تكاندهندهي دنياي ذهني هولناك «نش» بازميماند. حتي اگر قرار بود ما بپذيريم كه همهي بحران «نش» مربوط به يك بيماري پارانويايي است، ران هاوارد نتوانسته است ما را به همدلي با اين جهان وحشتناك ذهني بكشاند. حتي آن بحرانهاي نش كه معلوم نشده تهمت يا واقعيت بوده، مسألهي همجنسگرايي او در دوران بيماري، و دوزخ اختلاف با همسر، در فيلم هاليوودي ران هاوارد حذف شده، همه چيز حالتي شسته و رفته مييابد.
ما دربارهي «ذهن زيبا» از نظر زيباييشناسي و ساختار، يك چيز را ميتوانيم بگوييم: «سازندگان فيلم در حدي ظاهر نشدهاند كه پندارها و تصويرهاي بيمارگونهي يك ذهن پارانويايي را به ما منتقل سازند.» به جاي آن سراپاي فيلم آميخته به يك تلاش هاليوودي براي ساختن دنيايي جعلي و داستاني و تميز و شسته و رفته و ضمنا بدون نشانههايي از يك دنياي واقعي ماورايي است. بايد بهراستي هاوارد، از كجا دقيقا و قطعا مطمئن بوده كه همهي آن آواها و ادّعاهاي جاننش، طي سه دهه دربارهي آينده حكومت واحد عدل جهاني و گفتوگويش با موجودات ماورايي، يكسره توهّم و دروغ بوده است؟
ذهن سادهي سرمايهداري و علم جديد قادر به پذيرش فراز و نشيب جداره زندگي و جهان نيست. تبديل كردن حقيقت آن و به تصوير ساده و فهمپذير هاليوودي، وظيفهي آثار معتبر سينماي امريكاست.